تیتر خبرها
خانه / آداب و رسوم / سفر لایارد به مناطق بختیاری

سفر لایارد به مناطق بختیاری

سفر لایارد به مناطق بختیاری

سفر لایارد به مناطق بختیاری یکی از مقالاتی است که دارای بخش های متفاوت است این مقاله در صورت مطالعه دارای بخش هایی است که شاید برای تکمیل برخی از دانسته های هرکسی که در مورد قوم بختیاری مطالعه می کنند لازم است این مقاله دارای منبع می باشد که در پایان به منابع اشاره شده است و به قلم استاد عزیز و فرهیخته حسن آسترکی در کانال تلگرامی جستارهای بختیاری گردآوری شده است لازم بذکر است در صورت بازنشر درج لینک منبع ویکی بختیاری الزامی است

سر اوستن هنری لایارد

یکی از اشخاص برجسته عصر خود است، این شخص سیاح، متخصص در آثار و ابنيه قديمه و مردی سیاسی بود. در خرابه های شهر شیراز کشفیات مهم نموده است، دو مرتبه به معاونت وزارت امور خارجه انگلستان منصوب شده و چندی از طرف دولت انگلیس در استانبول وزیر مختار بوده، در هنگام انقلاب بزرگ هندوستان مأمور کشف علل آن گردید، و مدتی عضویت پارلمان را داشت و در سال ۱۸۹۴ وفات نموده است.
در همان تاریخ که «میتفورد» در ایران و افغانستان مأموریت سیاسی داشت و در این ممالك مسافرت مینمود، لایارد نیز در میان ایل بختیاری انجام مأموریت می کرد. هنگامی که محمد تقی خان رئیس ایل بختیاری علیه حکومت مرکزی اقدامات می کرد لایارد هم از جانب محمد تقی خان مأمور شد به خلیج فارس رفته دریاسالار جهازات جنگی انگلیس را که در آن تاریخ در جزیره خارک اقامت داشت ملاقات نموده از او برای محمد تقی خان بختیاری شرح استمداد بطلبد.

در تاریخ بختیاری این مسافرت با تفصیل نوشته شده است، مختصری از مطالب آن را که در کتاب تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم میلادی جلد ۲، اثر محمود محمود آورده شده است در اینجا نقل می کنیم:
بختیاریان خیال می کردند که سیاست من در بختیاری سه جهت دارد؛ اول اینکه جاسوس می باشم، دوم ولایت ایشان را طلسم کنم که در وقت جنگ شکست نخورند، سوم آمده ام خزائن و دفائنی که در زیرزمین آن اراضی نهفته است درآورم در این موقع انگلیسها و ایرانیان با هم جنگ داشتند. سفر کردن در این هنگام برای من مشکل بود، چه، مردم مرا جاسوس می پنداشتند، با وجود این من حاضر بودم که در تمام ایران سیاحت نمایم. ورود من به قلعه تل شهرتی پیدا کرد و از آنجائی که کوه نشینان عقیده شان بر این است که هر فرنگی باید طبیب باشد زن و مرد از برای دوا دور من جمع شدند، اغلب تب داشتند، بعد زن بزرگ و محترم محمد تقی خان مرا به اندرون طلبید که پسر ناخوشش را معالجه نمایم، من هم اطاعت نمودم.

خانه او را از شاخه و اشجار و نی ساخته بودند مثل کپر ولی فرشش از قالی‌های ممتاز و اثاث البيت از هر قبیل رویهم ریخته بود.
خانم بدون روبند در يك گوشه عمارت نزد پسر ده ساله مریض خود جای داشت، دور او کنیزان و دختران ایستاده بودند، زن بلند قد جوان و خوشگلی بود، لباس لری پوشیده زلف زیادی از پشت سرش آویخته بود و دستمال ابریشمی بنفشی بسر بسته قدری مو به پیشانی و رو پریشان نموده بود به محض ورود من تواضع نمود، و جاهتش ساختگی نداشت، بعد از تعارف تفصیل ناخوشی پسرش را بیان نمود و گفت که تب سخت دارد و چند نفر حکیم از راه دور آورده ام اما نمی توانند او را معالجه نمایند، بعد از آن شروع کرد به گریه کردن و التماس نمودن که این پسر بزرگ و عزیز و محبوب من و محمد تقی خان است، جد و جهد کنید که رفع مرضش شود.

آن طفل از شدت تب ضعیف شده بود، چون من در این سفر از بس تب کرده بودم در معالجه تب سر رشته کاملی بهم رسانیده بودم، قدری دوا به خانم وعده دادم که از قلعه بفرستم و دستور العمل خوردنش را دادم. در مراجعت به منزل قدری گنه گنۀ حب کرده از جهت او فرستادم، قبل از استعمال از دو حکیم مصلحت کرده بود که دواها را بدهد یا ندهد، آنها محض اینکه مبادا طفل خوب شود و انعام را خانم به من بدهد، گفتند دوای فرنگی به بچه نباید داد که خطرناك است، يك ملا در آنجا بود که استخاره می نمود او هم در قرآن دیده بود و گفت خوب نیست.
محمد تقی خان مرا به اندرون خواست، من رفتم و او را در حالت پریشانی دیدم، کنیزان مغموم فریاد می زدند، فهمیدم که يك بدبختی برای آنها روی داده، معلوم شد که آن طفل ناخوش مشرف بموت است. گ

محمد تقی خان با حالت پریشان به من گفت اگر بچه را معالجه نمائی آنچه از اسب و قاطر و غیره بخواهی به تو می دهم و آن دو طبيب امروز بچه را جواب دادند که امید بهبودی ندارد.

امید آنها فقط به من بود، من نمیتوانستم خواهش محمد تقی خان را قبول نکنم، پرسیدم دوائی که من داده بودم به او دادید؟گفتند ندادیم، عرض کردم آنچه ممکن است سعی می کنم که این طفل علاج شود اما آن دو حکیم نباید معالجه و دخالت نمایند. اگرچه محمد تقی خان میل داشت که آنچه من میگویم بپذیرد ولی چون مسلمان بود نمیتوانست بدون رأی و اذن ملا اجازه بدهد.

يك ملا در قلعه داشتند که متوطن آنجا بود، کسی را نزد او فرستاد که استخاره نماید، استخاره خوب آمد و مأذون به معالجه شدم بشرط اینکه دواهای خود را در آبی که از آیه قرآن شسته بودند مخلوط نموده بدهم خیال داشتم شب را نزد بچه باشم و توجه کنم شاید خوب شود آنوقت طرف توجه و مرحمت محمد تقی خان واقع شوم از آنجا که اقبال و سعادت همواره همراه من است نصف شب بچه عرق کرد و روز بعدش بهتر شد، من بنا کردم به او گنه گنه دادن و در چند روز او را معالجه نمودم.

چون مهر و محبت پدر و مادر در حق طفل به درجه كمال بود پس تصور نمائید که چه قدر از من ممنون شدند و فرمودند که من بعد باید در اندرون منزل داشته باشم. يك اطاق هم برای من معین نمودند، آنگاه محمد تقی خان يك اسب بمن بخشید. زن محمد تقی خان هم به من لباس داد و از حیث لباس آسوده شدم.
اهل اندرون از من رو نمیگرفتند، خان شبها صحبت طایفه خود را برای من مینمود گاهی جهت ناهار مرا دعوت به اندرون می کردند که با خاتونجان خانم غذا بخورم. این کار بکلی خارج از قانون مسلمانان است، گاهی هم محمد تقی خان بمزاح میگفت که قوانین اروپا را در اندرون من دایر نموده ای من با تمام اقوام و بستگان خان آشنا و دوست بودم و هر وقت خانه آنها میرفتم زن و مرد با من مهربانی می نمودند و بعضی اوقات هم خدمات کوچک و ناقابل برای آنها می کردم و بچه های آنها را که اغلب تب و چشم درد داشتند چاق میکردم. خوشبختانه هرکس را دوا میدادم خوب می شد و حکمت من در همه جا شهرت یافت. محمد تقی خان در اندرون غذا میخورد، من هم با او بودم، بعد از ناهار تشریف فرمای بیرون می شد.
در اواخر ماه نوامبر ۱۸۴۰ میلادی (۱۲۵۶ هجری قمری) از طهران و جاهای دیگر نوشتجاتي از برای محمد تقی خان رسید که خبر خوشی نداشت و خیلی اسباب کسالت و خیالات برای او تولید می نمود، معتمد الدوله هم که حکومت بختیاری جزء او بود دائم برای مطالبه باقی مالیات بختیاری مأمور می فرستاد.

معتمد الدوله و امنای دولت تأكيد وجه می نمودند ولی ابداً مثمرثمری نمی شد. کاغذی از علی تقی خان که بطور گروی در تهران بود برای برادرش رسید که معتمد الدوله از دست شما به شاه عارض شده که با شاهزادگان ایران که در بغداد فراری هستند همه وقت خفيه نویسی دارید و رشته مودت محکم نموده اید و گفته اید که مالیات به دولت نمی دهم و یاغیگری خواهم کرد و شأن و رسم دولت را از میان برده اید، شاه در این باب کمال اوقات تلخی را دارد و بمعتمد الدوله حکم نموده که در اول بهار که راه باز است با توپ و سرباز به بختیاری آمده ایلات را گوشمالی دهد تا مرتکب اینگونه امور نشوند.

در این ایام شایع شده بود که مابین دولت انگلیس و ایران نقار است و وزیر مختار انگلیس را در طهران جواب گفته اند و او هم رفته و ارسال و مرسول دوستانه هم در میان دو دولت متروك شده و خبر ورود کشتیهای انگلیس به خليج فارس شنیده می شد و شهرت داشت که توپ زیادی هم وارد خليج کرده و خیال محاصره بنادر را دارند و بعد از فتح بنادر به طرف شیراز و اصفهان حرکت خواهند کرد و قسمتی از قشونشان هم به سمت عربستان می آید.
محمد تقی خان هنوز از من شك داشت که جاسوس انگلیس می باشم و از برای شغل مخصوصی آمده ام، شاید هم خیال میکرد ورود من برای این است که جنگ ایران و انگلیس غلظت پیدا ننماید. محمد تقی خان در این حیص و بیص منتظر فرصت بود که استقلال پیدا کرده اطاعت کسی را نکند زیرا که سواره و پیاده بسیار در تحت فرمان خود داشت. از این جهت بود که دولت ایران از استعداد محمد تقی خان توهم داشت که مبادا یک دفعه طبل خودسری بنوازد و اعتبار دولت را از میان ببرد. محمد تقی خان مایل بود بداند که اگر با دولت ایران بجنگد دولت انگلیس از او حمایت خواهد کرد و او را با قشون و اسلحه کمک مینماید، یا بعد از تصرف ایران قسمتی از ایران یعنی عربستان و بختیاری را به او وا میگذارند؟
بالجمله بمن گفت باید به بنادر بروی و از قول من اظهار ارادت و دوستی کنی و مقصود آنها را فهمیده بمن اطلاع بدهی. من خیلی مایل بودم به این سفر بروم که فرمایش خان را به انجام رسانم و نیز می خواستم به خارك بروم و از دکترهای آنجا دستورالعمل برای رفع مرض آکلبعلی بگیرم که روز بروز ناخوشی او سخت میشد و محمد تقی خان كمال محبت را به او داشت.

در این وقت محمد تقی خان عازم بود که محمد على بك را برای بعضی مطالب به بهبهان نزد میرزا قوما بفرستد و نیز سفارش نامه از جهت میرزا قوما نوشته به من داد تا او شخص بلدی همراه من کند و مرا به بندر دیلم برساند و از آنجا با بکاره به خارک بروم. در هشتم ماه دسامبر ۱۸۴۰ میلادی (مطابق ۱۲۵۶ هجری قمری) با محمد تقی خان و عیالش خداحافظی کرده با محمد على بيك به راه افتادیم. روز بعد وارد بهبهان شدیم، تپه های گچی، خاك بهبهان و رامهرمز را از هم جدا میساخت، آبهایش گوارا نبودند. محوطه شهر سه میل و نیم است و دیوارهای گلی دارد با برجهای زیاد، قلعه آن معروف به نارنج قلعه است که اطرافش خندق می باشد، سابقا جمعیت زیاد داشته ولی بواسطه جنگها و ناخوشی طاعون و حکومت ظالمانه خراب و بایر شده است.

میرزا قوما غایب بود و من مجبور شدم یک روز توقف نمایم. از بهبهان که حرکت نمودم همة ولايات تپه های کوتاه و زمین های آهک و گچ و آبهای بد داشت و همینطور بود تا خلیج فارس.

مابین بهبهان و دریا، دشت بزرگی است که دشت زیتون می نامند، ده بزرگ اینجا قلعه چم است. شب را در نزد عموی میرزا قوما توقف نمودیم، حاکم که عموی میرزا قوما است سید خوبی است، میخواست همیشه با من صحبت دینی بکند.
از قلعه چم حرکت کرده شش فرسنگ راه میان تپه های سنگلاخ طی نموده از رودخانه زگره گذشتیم در کنار رودخانه دراج زیاد بود. میرزا قوما در قلعه ای مسکن داشت و قلعه پر بود از سوار و تفنگچی، شخص میرزا قوما سید و مرد عاقل و کاملی بود و خشك نبود، حکومت او از روی انصاف و عدل است، مردم شریر و دزد را وامیدارد و در دهات منزل میدهد که مشغول زراعت باشند و چون از نژاد شاهزادگان است او را میرزا قوما می نامند. سفارش نامه محمد تقی خان را دادم، فوراً امر کرد بكاره حاضر نمایند، میرزا قوما خود در شرف حرکت به بوشهر بود که آنجا را مسخر نماید زیرا شیخ حسین را که رئیس آنجا بود بیرون کرده بودند و او به میرزا قوما پناه آورده بود و میرزا قوما میخواست او را منصوب نماید و بندر و شیخ را زیر حکم خود درآورد و نیز میل داشت توپهائی را که در خارك انگلیس ها گرفته بودند تصاحب نماید و نوشته جاتی که توپها مال شیخ است و مابین انگلیسها و او رد و بدل شده بود بمن ارائه داد و خواهش کرد که توپها را گرفته برای او بیاورم. صبح به کنار دریا رفتم، چند عرب با يك بكاره حاضر بود، ناخدا گفت فردا به خارك میرسیم، چند قرص نان و چند دانه انار همراه برداشتیم. شب باد شدیدی وزید و تموج پیدا شد، به جهت این طوفان راه کمی پیمودیم،باران شروع کرد، ناخدا میترسید و ما به انبار برنج و میوه ای که در کشتی بود پناه بردیم. ناخدا مرا دعوت کرد به گوشت سگ ماهی و برنج پخته، آب ناگواری هم خوردیم روز دیگر در خارك لنگر انداختیم و من اسباب خود را برداشته به طرف عمارتی که بیرق انگلیس داشت رفتم.
رئيس قشون انگلیس کلنل «هنل» وزیر و سفیر کمپانی هند در بوشهر بود، وقتی که دولت انگلیس سفیر خود را از طهران احضار کرد این شخص را رئیس اردوی خارك نمود. دکتر «مکنزی» جراح اردو مرا در کپر خود دعوت نمود. يك استاسیون هم به جهت قشون هندوستان آماده نموده بودند و صاحب منصبان در خانه کوچکی به طرح فرنگ منزل داشتند و سایرین در کپرها که از شاخه درخت و خشت ساخته شده بود. يك قریه هم از برای ماهیگیران بود.
اعراب و ایرانی ها بعد از ورود انگلیسها در آنجا بازاری بنا کرده بودند از تخم مرغ و میوه و سبزی و گوشت و جوجه و چون انگلیس ها پول آنها را نقد می دادند روز به روز بهتر می شد و تعجب داشتند که قشون فاتح چگونه به کسی اذیت نمیکند چهارده روز مهمان دکتر بودم، تب مرا معالجه کرد و قدری دوای آبله کوبی برای بچه های محمد تقی خان داد که آنها را آبله بکوبم. از برای کارها و گفتگوی محمد تقی خان مشروحاً خدمت کلنل هتل شرح دادم، اختصارا بمن جواب داد که حکومت ایران در حق محمد تقی خان و بختیاری ها بدی نخواهد کرد و جنگ هم مابین ایران و انگلیس منقطع نخواهد شد و در باب راهی که محمد تقی خان می خواهد بطرف هندوستان درست نماید اگر بتواند ضرری ندارد.

خلاصه همه کارهای خود را فیصل داده در هفتم ژانویه ۱۸۴۱ میلادی مطابق ۱۲۵۶ هجری مراجعت کردم. یرزا قوما شنیده بود اهل بوشهر به حکومت شیخ حسین راضی نیستند، با جمعیت زیادی بدانسوی رفته شهر را غارت کرد و حال به طرف بهبهان مراجعت مینمود. عزم خود را جزم کردم که خدمت او بروم ولی ممکن نبود تنها از این دشت عبور نمایم خصوصاً حالا که در همه نقاط جنگ می باشد. اسب گیر نیامد ناچار الاغی کرایه کرده راه افتادم. میرزا قوما چون جمعیت زیاد همراه داشت مجبور بود آهسته حرکت کند، شب را در قرية عرب که موسوم به ليلتين بود توقف نمودم و روز بعد يك اسب گرفته غروب وارد چادرهای میرزا قوما شدم خیلی به من مهربانی نمود و گفت شما تا بهبهان مهمان من هستید و از آنجا هم شما را براحتی به قلعه تل میفرستم.
میرزا قوما از فرزندان پیغمبر است، يك بيرق سبز جلو او میکشیدند که از گلابتون و طلا‌آلات زینت یافته، آئینه و قرآن به او نصب کرده بودند، همراه بیرقدار چند نفر موزیکانچی ایرانی همراه داشت و همه وقت موزيك می زدند، میرزا قوما با پانصد سوار خوب عقب بیرق میرفتند و اغلب سوار مادیان بودند. خلاصه، نزديك دهی رسیدیم، زن و مرد به استقبال ما آمده دست به دهان‌های خود می زدند که اعراب آن را هلهله می نامند.

اردو را نزديك چشمه ای موسوم به چاه والی زدند، موقع ورود به شهر به احترام میرزا قوما توپ ها انداخته، خانه ها را به پارچه های گوناگون زینت داده، زنان بالای بام مشغول تماشا بودند.میرزا قوما درب يك مسجد بزرگی ایستاده آهسته دعائی خواند. درویشی لخت به صوت بلند دعا میکرد بعد وارد قلعه شدیم، میرزا قوما به اندرون رفت و من در اطاقی منزل نمودم.

در این وقت محمد تقی خان يك اسب فرستاده بود که من معطل نمانم، خیلی ممنون شدم اما راه قلعه تل مغشوش بود زیرا محمد تقی خان آنچه سواره و تفنگچی بختیاری در آن نواحی است برای دفع قشون دولت بقلعة تل احضار کرده بود. بعد به اتفاق به قلعة تل رفتیم، دیدم محمد تقی خان با خوانین و نوکرها و بستگانش تمام مسلح در قلعه حاضرند، خدمت خان رسیدم، خاتونجان خانم و اهل اندرون تماماً از من دیدن نمودند و از ملاقات من مسرور شدند. وقایعی که بعد از من در بختیاری روی داده بود نقل کرد و گفت معتمد الدوله چون دید محمد تقی خان از ادای مالیات طفره میزند او را نزد شاه یاغی قلمداد کرده و مشغول تدارك لشکر شد برای اصلاح امور بختیاری و وصول بقیه مالیات آنجا و دزفول و شوشتر و اعراب خوزستان.
قشون معتمد الدوله باید از رشته‌های زردکوه و رودخانه کرن بگذرد، شاه امر کرد علینقی خان برادر محمد تقی خان که مهماندار معتمد الدوله است بقلعة تل بیاید، محمد تقی خان هم به مال امیر رفته تشکیل اردوی معتبری داده، اما معلوم نیست که باید اطاعت بکند یا مقاومت نماید. فعلاً ریاست قلعه تل به خاتونجان خانم سپرده شده بود و مشار اليها از اعراب تبعة شيخ مسلد توهم داشت که مبادا در غیبت محمد تقی خان ایلات و قلعه تل را غارت کنند. یک دسته دزد هم در این روزها در حوالی قلعه دیده بودند. خاتونجان خانم آقا عزیز را که از اقوامش بود با سوار و تفنگچی به سراغ دزدها فرستاد که آنها را گرفته بیاورند،منهم با آنها رفتم. تمام روز راه رفتم و شب را در کوه پنهان شدیم، بعد از رفع خستگی دوباره حرکت کردیم، طلوع صبح که هوا روشن شد یک دسته سوار از دور نمایان گردید ولی معلوم نبود دزدند یا مسافر شوشتر، رفقا در يك گودی برای حمله پنهان شدند، من هم سنگی را پناه خود ساختم. در میان سواران شخصی را دیدم که کلاهش فرنگی است، از رفقا مهلت خواسته نزد او رفتم تا مطلب را درست بفهمم پس با عجله نزد او رفته و به زبان فرانسه صدا کردم. او از شنیدن زبان فرانسه خیلی تعجب کرد زیرا من به لباس بختیاری بودم، چون به دقت ملاحظه کردم دانستم که «بارون دبد» خفيه نویس سفارت روس است که سابقاً در همدان در اردوی شاهی دیده بودم، چند نفر سوار نظامی و چند رأس قاطر با اسباب که دولت به او داده بود همراه داشت و گفت نزد معتمد الدوله میروم، من هم اخبارات معتمد الدوله را به او گفتم. باری نزد آقا عزیز مراجعت نموده گفتم امروز خطر بزرگی از ما رفع شد زیرا که این شخص از مقربان دولت روس بود، اگر او را صدمه رسانده بودیم دولت روسیه هم در تلافی اسباب خسارت و تمامی محمد تقی خان را فراهم می کرد، رفقا خرسند شدند و دوباره در آن کوه انتظار دزدان را می بردیم. چند سال بعد از این واقعه بارون دبد را در لندن در يك اطاق نقاشی ملاقات کرده و گفتم اگر من در آن روز نبودم آقا عزیز شما را کشته بود.
خلاصه بعد از تفحص معلوم شد کسی در آن نواحی نیست، لذا مراجعت نمودیم و پسران محمد تقی خان را که به من سپرده شده بودند برداشته روانه دشت مال امیر شدیم تا ملحق به اردوی محمد تقی خان شویم. اردوی محمد تقی خان خیلی زیاد بود، تمام اردو در چادرهای سیاه و کپرهائی که از شاخه درخت ساخته شده بود مسكون بودند، هشت هزار نفر سوار و تفنگچی در دشت مال امیر حاضر نموده و اغلب طوایف محض اینکه خدمت و همراهی به خان نمایند هر کدام حتی الامکان از سوار و تفنگچی به امداد او فرستاده بودند و همچنین اعرابی که در حوالی شوشتر و غیره بودند سوار و تفنگچی حاضر داشتند.
فراهم کردن این نوع سوار و تفنگچی بسیار کار دشواری است زیرا که این جماعت از طایفه و قبیله بودند و نهایت میل را به جنگ داشتند و از کثرت شوق، متصل تفنگهای پر خود را به هوا خالی نموده رقص می کردند و آواز جنگ می خواندند، تمام اردو به دهان محمد تقی خان نگران و منتظر فرمان بودند که به قشون معتمد الدوله حمله نمایند.

این الوار اعتنائی به توپ و قورخانه و غیره نداشتند، در آن کوه های سخت اگر جنگ واقع می شد بی درنگ قشون دولت را نابود می کردند و به یچوجه این الوار از کشتن و کشته شدن پروائی نداشتند.»
لایارد شرح آمدن معتمد الدوله را به بختیاری و از آنجا به خوزستان رفتن و سایر وقایع را تا زمان گرفتاری محمد تقی خان و حبس او و فرستادن به طهران همه را می نویسد. خود لایارد در تمام این سوانح حضور داشته و آنها را به دقت ضبط نموده است. ولی نقل تمام آنها در اینجا باعث تطویل کلام است.

اما باید در اینجا به يك موضوع اشاره کنم و آن مکتوبی است که لایارد از طرف محمد تقی خان به مسترفرت تاجر انگلیسی در بمبئی نوشته است، که سواد آن را در اینجا نقل می کنم: «آقای محترم، من سه ماه است که در کوههای بختیاری نزد محمد تقی خان رئیس آنها زندگی می نمایم و گردش می کنم، اینك آمده ام به جزيرة خارك تا چند روزی با هموطنان خود خوش بگذرانم. محمد تقی خان خیلی مایل است که مابین ولایت خود و هندوستان تجارت دائر نماید و از من خواهش نموده که به شما بنویسم و تکالیف و قراردادها را مشخص نمایم. اجازه گرفته ام که مشروحاً به شما بنویسم و رأی شما را در این باب بخواهم، حالات و قابلیت این شخص خیلی معروف و مشهور است، قبلا او فقط رئیس طایفه کیونورسی بود و از کثرت شجاعت و کاردانی رئیس تمام طوایف بختیاری شد، در هنگام جنگ می تواند پانزده هزار قشون حاضر نماید.

ماژور الينسن در جغرافیا و یادداشت های سفرنامه های خود از فراست و زرنگی محمد تقی خان تعریف نموده است، یکی از صفات حمیدۀ مشار اليه این است که خیال دارد طوایف الوار را که دایم مطابق رسم ایلات در گردش و زحمت می باشند در دهات سکنی دهد تا به زراعت و فلاحت مشغول شوند و زندگانی سخت را رها نمایند و آسوده زیست کنند.
من یقین دارم دولت انگلیس برای انجام این مقصود نهایت همراهی را می نماید، برای فروش متاع حاصل بختیاری فعلا در خوزستان شهر قابلی نیست، بازار و دکان معتبری وجود ندارد، شوشتر و دزفول مخروبه و حقیقتاً جزء شهر به شمار نمی آید. محمد تقی خان خیلی مایل است که در آن دو شهر با هندوستان تجارت دایر نماید، وسعت خاك بختیاری از فریدن و محال اصفهان و سمیرم فارس تا خوزستان و بهبهان و لرستان است، قوه و آزادی آنها خیلی است، اکثر اوقات اطاعت به ديوان ندارند، اغلب مالیات خود را می پردازند لکن دادن مالیات بسته به میل رئیس آنها است، اگر میل نداشته باشد نمی دهد و هرگاه حاکم مستقل خود آنها مالیات از ایشان نگیرد دیوان نمی تواند بگیرد. در بعضی نواحی گرمسیر با اینکه هوا چندان گرم نیست باز به قله کوهها و جاهای سردسیر می روند، برخی از گرمسيرات آنها بسیار گرم است و به غیر از زمستان زندگی در آنجاها مشکل است ولی در زمستان هوای این گرمسيرات به قدری مطبوع است که به وصف نمی آید.

در جبال رفيعه و ییلاقات بختیاری هوای خوب دارد و اکثر معتدل است چنانکه در یک طرف نهایت سردی را دارد و یک طرف به قدری گرم است که درخت نخل و بوته نیل به عمل می آید و ولایات آنها قابل زراعت است، فعلا محصولات آنها گندم و جو و برنج و تنباکو و اقسام میوه جات است، چوب مخصوص دارد که از آن چوب چپق می سازند و به خاك عثمانی و بلاد دیگر حمل می شود، پشم اغنام آنها به شوشتر و دزفول و بهبهان برای فروش می رود، اسب و قاطر خوب برای بردن به هندوستان دارند، اینك من خیلی ممنون می شوم که در این باب جواب درستی به من بنویسید، اگر هم رأی شما قرار گرفت من نمونه پشم و غیره را در بمبئی برای شما می فرستم، همچنین صورت قیمت اجناس را از محمد تقی خان گرفته ارسال می دارم، هرگاه اشیاء دیگر هم بخواهید قیمتش را معین کرده می فرستم. مسلم است که تجار بمبئی محض تشویق محمد تقی خان و اراده خیر و ترقی ولایتش اقدام می نمایند. اجناس ولایت محمد تقی خان و میرزا قومای بهبهانی با مکاری خودشان به بندر دیلم حمل ونقل می شود، معلوم است اگر رودخانه شوشتر هم برای عبور کشتی های خارجه باز بشود بهتر و نیکوتر خواهد شد.

شاه به ملاحظه اینکه نتوانست به واسطة حكام از ولایات خوزستان مالیات بگیرد و از اقتدار و تسلط محمد تقی خان هم اطلاع یافته همین چند روزه دو فوج سرباز به آن طرف میفرستد. اعراب كعب قسمت پائین عربستان را زراعت می کنند، گمان می کنم شیخ آنها از اراده خیر محمد تقی خان خوشحال باشد و همراهی کند، همچنین از عبور کشتی در رودخانه شوشتر ممانعت نخواهد نمود.

يك راه خوب و کوتاهی از اینجا به اصفهان هست که مکاری هشت روزه از بختیاری به اصفهان می رود، محمد تقی خان هم همه نوع ضمانت می کند که قافله بدون خوف از بختیاری بگذرد و ممکن است اجناس از این راه تا مرکز ایران حمل ونقل شود. من درست سررشته از قیمت اجناس و محصولات خوزستان ندارم، اگر لازم داشته باشید ممکن است به زودی نمونه و قیمت آنها را برای شما بفرستم و پارچه هائی که بختیاریان می پوشند و از بازار شوشتر ابتیاع می نمایند قیمت آنها را نیز بنویسم. هرچه زودتر در این باب اشعار شود ممنون خواهم شد.

معلوم است اگر شما قیمت پشمی که در بمبئی وارد می شود بنویسید کمال امتنان حاصل است.»
این بود سوادنامه لایارد به مسترفرت تاجر انگلیسی در بمبئی که در تاریخ بختیاری ترجمه شده است.

منبع: جستارهای بختیاری(حسن آسترکی)

درباره ی محمد سلحشوری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *